15/07/2019
.
خوابهایی دیدم که هیچکس به یاد ندارد
و مردمانی که بر مزارِ اشتباه زار میزدند
بهآغوشکشیدنهایی دیدم در هواپیمایی که سقوط میکرد
و خیابانهایی با شاهرگهای باز
آتشفشانهایی دیدم خفته به خوابی
بلندتر از ریشهی شجرهی خانوادگی
و کودکی که از باران هراس نداشت.
تنها من بودم که او را کسی ندید
تنها من بودم که او را کسی ندید
نیکولا مادزیرف
ترجمه: محمدرضا فرزاد