Ladan Galeria

Ladan Galeria Fotógrafa Iraní - Ecuatoriana

La puntualidad me caracteriza , al igual que mi trabajo impecable e

Relevant academic background, years of experience and commitment to punctuality, professionalism and achieving results in photography, have led us to be where we are today. Combining the photographic visions of the East and the West, we at LADAN GALERIA proudly provide our clients with photos of the highest quality, recording the most memorable moments of their lives.

25/01/2023
زن زندگی‌آزادی     ̇ran
29/09/2022

زن زندگی‌آزادی
̇ran

27/09/2022


#کیتو # اکوادور

صبح دیدیم ایران_از اینور_آب پست گذاشته و نوشته گشت ارشاد از خونه های ما شروع شد.راست میگه.اینها جزء ارزشهای خونه هامون ب...
17/09/2022

صبح دیدیم ایران_از اینور_آب پست گذاشته و نوشته گشت ارشاد از خونه های ما شروع شد.راست میگه.اینها جزء ارزشهای خونه هامون بود.انقدر بهش خوراک دادیم و فکر کردیم این یعنی محافظت که انگار راه دیگه ای بلد نیستیم برای حمایت، این کنترلها که حالا تبدیل شده به هیولایی که همه مون رو با هم‌به آتیش میکشه.از مادر و پدر و بردار،تا خاله و دایی فکر میکنن این یعنی محافظت از یه دختر.یادمه با اولین پسری که آشنا شدم تو پارک با هم نشسته بودیم و صحبت میکردیم اونم راجع به مشکلات پدر و مادرم تو خونه.یگان ویژه تازه اومده بود، اومدن گفتن‌بریم سوار ون شیم.منم که همیشه فکر میکردم احترام به قانون واجبه پشت سرشون راه افتادم.اون پلیسا حواسشون به یه دختر و پسر دیگه پرت شد و رفتن سراغ اونا و به من گفتن‌منتظر بمون.منم وایسادم.یه خانم و آقای جوونی که گیجی من رو دیدن فقط بهم‌گفتن‌برو فرار کن فرار کن و من با عقل ودرایتشون پشت بوته خودم رو قایم کردم.وقتی رفتن برگشتم خونه،کاری که کرده بودم شجاعانه بود چون اگر میرفتم و به قول خودشون یه تعهد میدادم اگر بعد به خونه زنگ‌میزدن حتما بابام منو میکشت. بابایی که اصلا به هیچی‌معتقد نبود و تو دعواها اول از همه به دینداری مامانم فحش میداد! یه بار به خاطر نیم ساعت دیر رسیدن به خونه کتکی خوردم که دست و کمرم مو برداشت.و در نهایت بابام با افتخار از این دستاوردش سالها بعد جلوی بقیه دوستام از خودش تعریف میکرد! کاش آگاهی جای همه این ها رو بگیره،من معتقدم فرهنگ باید آموزش داده بشه.خشم باید راهش رو پیدا کنه،ارزشها باید عوض بشن تا هنوز کسی نگه لباس ژینا_امینی که چیزیش نبود چرا گرفتنش؟ کسی زنان رو با نوع پوششون قضاوت و کنترل نکنه. کسی نگه چون از شهرستان اومده بود عادت نداشته،کاش هممون حد آستانه تحملمون به خشونت انقدر پایین باشه که عادت نکرده باشیم به این همه تحقیر و هتک حرمت و کرامت انسانی.به قول خودم که مدام واسه تحمل انواع خشونت ها میگفتم فلانی استاندارد تو به خاطر خانواده ای که ازش اومدی خیلی بالاست و من چون خانواده از هم‌پاشیده ای دارم مجبورم هر رفتاری رو بپذیرم،من هیچ پشت و مشتی ندارم و زندگیم رو باید قبول کنم.هزار جور باج دادم که خانواده کوچیکم‌ از هم‌نپاشه.فکر میکردم این یعنی ارزش من.خوشحالم که در نهایت ساکت نموندم،حتی اگر سالها مجبور به سکوت شدم حالا حرف میزنم و نمیذارم کسی به اسم احترام به بزرگتر،رسم و رسوم خانواده،عشق،دوست داشتن و یا محبت بخواد زندگیم رو کنترل کنه.این عزاداری باید تبدیل بشن به یه حرکت،این خشم و غم نباید خاموش بشه،ادامه در کامنت...

انگار تلویزیون روشنه،یه خبرهایی میاد و میره.بعضیاش حسابی روم‌اثر میذارن بعضیاش نه،شدت بالاو پایین شدن احساساتم خیلی زیاد...
03/09/2022

انگار تلویزیون روشنه،یه خبرهایی میاد و میره.بعضیاش حسابی روم‌اثر میذارن بعضیاش نه،شدت بالاو پایین شدن احساساتم خیلی زیادن، اوج میگیرن و کوبیده میشن به زمینو یه دفعه بی تفاوت میشم،تلویزیون‌نیست،زندگیمه.کی باور میکردم این‌سناریو رو دارم‌زندگی‌میکنم؟چقدر درسهای زندگی‌سختن ولی بلاخره پاس‌میشن.خواب دیدم از دهنم مدفوع میاد تو خواب‌میگفتم اگر‌همش‌بیرون‌بیاد دیگه این‌حس رو ندارم‌ونباید بذارم به زبونم بخوره تا‌مزه اش رو بچشم.از خواب پریدم ناخود آگاه‌گوگل کردم تعبیر ... گفت‌فارغ شدن‌از غم و بیماری.به فال نیک‌میگیرمش و منتظر روزهای خوش میمونم. چند روز پیش با رایمون راه میرفتیم‌که یه مرغ مگس خوار سبز خوشگل اومد جلومون و تو صورتمون وایساد و بال زد،عین‌فیلمها انگار لحظه کش اومد و خوب دیدیمش انقدر صحنه و زیبایی بود عجیبی بود که به رایمون گفتم یه خبر خوب برامون‌میاره و به فال نیک‌گرفتمش تمام طول مسیر توضیح دادم خبر خوب یعنی چی.
برای اولین‌بار قاصدک دید رایمون تو این‌هفته و تو تمام راه کلمه قاصدک رو تکرار‌میکرد تا یاد بگیره چون بهش گفتم خوش خبره.
خبرها دارن‌میان.درکشون‌نمیکنم خوب و بدشون رو مثل خوابی که دیدم ولی مطمئنم ورق جدید زندگیمون داره میاد.
وا میشه این در...

پی‌نوشت:اولین دندونی که درآورد رو ندیدم،شنیدم.وقتی بهش با لیوان شیشه ای آب داشتم‌میدادم‌دندونش خورد بهش و صداش رو شنیدم،خدایا چه ذوقی کردم!قند تو دلم آب شد.
چند روز پیش‌گفت‌مامان فکر‌کنم‌دندونم رو شکوندم.نگاه کردم‌متوجه نشدم‌گفتم‌نه مامان نگران نباش چیزی‌نیست،گفت ولی ببین تکون میخوره!این بار دیدم دندونش لق شده،همون ذوق برگشت.چقدر قشنگه شاهد رشدتم.حقا که هر سناریویی که هست می ارزه به تمام این‌ذوق ها.

بارونای‌اون‌شبا رو یادم‌نمیره،شبایی که پشت پنجره وایمیسادم و زار‌میزدم و تا صدای در پارکینگ‌رو میشنیدم خودم رو به خواب م...
18/08/2022

بارونای‌اون‌شبا رو یادم‌نمیره،شبایی که پشت پنجره وایمیسادم و زار‌میزدم و تا صدای در پارکینگ‌رو میشنیدم خودم رو به خواب میزدم‌تا بگم‌واسم‌مهم نبوده کجا بودی.سرم رو تا خرخره کرده بودم‌زیر برف،میفهمیدم،نمیخواستم‌باور کنم.خدایا چه کنم؟کجا رو اشتباه کردم؟
بهم‌میگفتن هیچی نگو تا از اون کشور لعنتی بیاید بیرون...برده بودم،باج میدادم،مدام‌مهمونی‌میدادم‌تا تو خونه بهش خوش بگذره،که بیرون نره، میومدن،سرویس میدادم،بی احترامی میدیدم و به روی خودم نمیاوردم.میگفت واستون جون میکنم،ولی هیچ‌وقت نداشت و قیمت آب پرتقال رو چک میکرد و میگفت گرونه در حالیکه داشت واسه خودش جین یا رون برمیداشت فقط آخر هفته ها میرفت شهرستان،بعد فهمیدم‌همینجا تو کیتو میمونده و نمیگفته،میگفت تو جاده است و آنتن نمیده و خسته است و...
شنیدم که به یه مرد دیگه راجع به زناشوییمون گفته بود...
شنیدم وقتایی که میگفت همه مردیم و واسه این‌دعوت نیستی، یه عالمه زنای دیگه باهاشون‌تو مهمونی بودن...
هیچ‌وقت هیچ‌وقت رایمون رو حتی وقتی میرفت استخر خونه دوستش به اسم‌جمع مردونه با خودش نمیبرد،بعد گفته بود چهارشنبه ها روز لادنه!روز من از ساعت ۴ و نیم‌تا هفت با گروه مادران روتاری درباره لزوم‌شیر دادن و تربیت بچه بود!
نگم که همه جا کیک،شله زرد یا حلوا خودم‌میپختم و میبردم که مبادا فشار اقتصادی بهش بیاد،بعد شنیدم میگفت هر هفته پول کیک میدم ببره خونه دوستاش.
من هیچی نبودم،تلاش مداومم برای این که عملکردم رو بالا ببرم‌تا ارزشمند باشم بیرحمانه بود نسبت به خودم،سعی میکردم‌مطلب جدید یاد بگیرم برای این که خودی نشون بدم،خوش برخورد باشم‌ و نشون بدم‌قوی هستم در صورتی که گریه هام زار و ضجه بودن.بعضی وقتا از تو دستشویی واسه مامانم پیام میدادم،چون میگفت مامانم تاثیر بد روم‌میذاره.صنمم مث که دیگه کلا برنامه زندگیش این بود که زندگی شیرین و بدن دغدغه منو خراب کنه.
شنیدم گفته شکار فمنیسم شدم، که @فرانک عمیدی رو فالو دارم.
چرا هر پست که میذارم سرم درد میگیره...فکر کنم گوشیم خیلی سنگینه و به گردنم فشار میاره و بعدم سرم...😓😭

اینجا به خاطر روز استقلال اکوادور لانگ‌ویکنده.همه دوستامون تقریبا رفتن دریا.رایمون یادش نمیاد دریا رو.(البته به زودی میب...
13/08/2022

اینجا به خاطر روز استقلال اکوادور لانگ‌ویکنده.همه دوستامون تقریبا رفتن دریا.رایمون یادش نمیاد دریا رو.(البته به زودی میبرمش)قرار شنبه ها صبحشم با باباش(۸ تا ۱۰ با حضور پلیس با لباس مبدل) به خاطر سفر باباش کنسل شد.روی دیوار میبینید که یه روتینی زدم و رایمون خیلی عادت داره و مدام‌میپرسه الان وقت چیه؟امروز چند شنبه است؟برنامه امروز چیه؟😁امان از وقتی که یه برنامه اش کنسل شه.همیشه به هر قولی که بهش بدم تمام سعیم‌رو میکنم‌ که سر قولم‌باهاش بمونم که اعتمادش به من زیاد شه ولی اگر کس دیگه ای هم بهش وعده الکی بده یا برنامه اش رو خراب کنه یا دیر برسه کی پاسخگوئه؟حدس بزنین🥴فکر کنم‌امروز ده بار براش توضیح دادم که چرا الیاس که قول داده بود بیاد بازی کنه و با هم‌برن پارک نیومده.عوضش سعی کردیم جارو کنیم که موقع رقص روزانه پامون رو چیزی نره و تو تخت دراز بکشیم و اصلا یاد بگیریم‌هیچ کاری نکنیم و اون آهنگ the lazy song Bruno Mars رو گذاشتم و گفتم ببین اصلا میشه یه وقتهایی هیچ‌کاری نکرد😊.خیلی موفق نبودم ولی خوب سعی کردیم🤭خدا این اپلیکیشن رو نگه داره که برای ساعتی نجاتمون داد از بیحوصلگی.

همیشه عاشق این بودم که سه تا بچه داشته باشم😍از اول انگار مادر به دنیا اومده بودم.رایمون که دنیا اومد خوشحالترین بودم ولی...
12/08/2022

همیشه عاشق این بودم که سه تا بچه داشته باشم😍از اول انگار مادر به دنیا اومده بودم.رایمون که دنیا اومد خوشحالترین بودم ولی بعد از پنج ماه که فهمیدم سرطان دارم دیگه غیر از سفر بیست و هفت روزه ام‌به ایران که عزیزم بلیط رفت و برگشتش رو به من‌و رایمون‌هدیه داد و سه روزی که برای ماچوپیچو هدیه داد😇 روز خوش ندیدم.😔 از ماه اول چراغ قرمز کووید که دستم جایی بند نبود واقعا سعی کردم حتی از قبل بیشتر تمرکزم رو رو رایمون بذارم.بچه ای سرشار از هوش و مشتاق یادگیری.با دوستم مشترک پرستار بچه گرفتیم‌تا رایمون بتونه از یه محلی و یه بچه دیگه اسپانیایی یاد بگیره،با هم یه معلم انگلیسی هفته ای سه بار گرفتیم و خودم از یاد دادن کلمات از قبلش شروع کرده بودم انگلیسی یاد دادن به رایمون.کلاس شنا اسمش رو نوشتم و در ازاش عکاسی کردم.و این بچه فوق العاده است.الان فارسی و اسپانیایی عالی و حد خوبی از انگلیسی رو صحبت میکنه و از سال پیش مدرسه کانادایی ثبت نامش کردم به صورت کار در ازای تحصیل رایمون.فرانسه هم یه کمی داره پیش میره.اسپانیایی کتاب میخونه و کلاسهای آنلاین فارسی رو از بابام هدیه گرفته و آ،ب و َ رو بلده😊وقتی اینا رو میبینم انگار زندگیم‌ثمر داشته و تلاشهام بی نتیجه نمونده.کلی خواب و خیال براش دیدم😇امیدوارم یه شخصیت برجسته بشه که واسه حقوق انسانها به خصوص بچه ها و زنها کار کنه.البته هر جور خودش دوست داره ولی من تو آینده اینجوری تصورش میکنم.روز دو تا سه ساعت فقط میرقصه.راستش نمیدونم این ژن رو از کی گرفته🤔😛چون من که اصلا نمیرقصم🤣خلاصه که انرژی ای که قرار بود واسه سه تا بچه بذارم با کمال میل واسه رایمون میذارم و انرژی ای که قرار بود تو تن سه تا بچه باشه تو تن رایمون ه🤣 خوشحالی و افتخار امروزم رو مدیون روتین های کوچیکی هستم که سعی کردم هیچ وقت ول نکنم حتی تو سختترین شرایط.چه خوبه که آدم مستقل باشه 😎و واسه کوچکترین تصمیم ها تحقیر نشه.حتی واسه تصمیم این که پنج صبح بیدار شم هم باید کنایه تحمل میکردم و میشنیدم کدوم ...خلی پنج صبح بیدار میشه...گذشت.سپاسگزارم🙏

اون ماههای اول قرنطینه رو که یادتون‌میاد؟همه چیز رو با وایتکس و الکل ضد عفونی‌میکردیم،یادمه با ترس و لرز و هزار جور بالا...
11/08/2022

اون ماههای اول قرنطینه رو که یادتون‌میاد؟همه چیز رو با وایتکس و الکل ضد عفونی‌میکردیم،یادمه با ترس و لرز و هزار جور بالا پایین‌تصمیم‌گرفتم لباساش رو بفروشم،نه میدونستم کجاست نه خبری ازش میومد.کراواتاش رو گذاشتم دونه ای ۳ دلار.دوتا مرد حدود ۵۰ اینا اومدن خونمون و رایمون که اصلا آدم‌نمیدید گریه و التماس که اینا با من بازی کنن.از بین التماس و گریه رایمون و این که حواسم‌باشه کورونا نگیریم هفت تا کراوات برداشتن که شد بیست و یک‌دلار.کلی سعی کردم دست و دلبازی کنم و یه دلارم بهشون تخفیف دادم.وقتی بیست دلاری رو تو دستم دیدم سر از پا نمیشناختم.فرداش سریع با رایمون‌رفتیم سوپر و اندازه بیست دلار چیزی برداشتم.😁وقتی موقع حساب شد یارو صندوقدار یه نگاهی بهم‌انداخت و گفت پولت تقلبیه...
نگم براتون...
ادامه داستان رو میسپارم‌ به شما و تخیل و واقعیت هایی که میشه واسه این اتفاق دید...

پسر دوستم از رایمون‌سه ماه بزرگتره،همیشه لباساش رو میده به رایمون که استفاده کنه،من اصلا تو این‌موارد سختگیر نیستم.احساس...
10/08/2022

پسر دوستم از رایمون‌سه ماه بزرگتره،همیشه لباساش رو میده به رایمون که استفاده کنه،من اصلا تو این‌موارد سختگیر نیستم.احساس میکنم‌به محیط زیست کمک میکنم و کلا مصرف گرایی رو دوست ندارم.چتد وقت میش وقتی دیدمشون متوجه شدیم رایمون قدش از پسر اون‌بلندتر شده ولی چون لاغرتره به فکرم‌رسید که تیکه پارچه بدم بندازن پایین بلوزاش.امروز تحویلشون‌گرفتم‌و خیلیم‌از خودم راضیم.
پی‌نوشت:تو این دوسال و نیم تقریبا هیچ لباسی برای رایمون نخریدم و از دوستم متشکرم😊

خیلیاتون منو از بچگی‌میشناسین،تو رفاه خوبی بزرگ‌شدم و هیچ وقت چشم داشتی به مال کسی نداشتم.آدم حسودی نیستم و به نظرم وقتی...
08/08/2022

خیلیاتون منو از بچگی‌میشناسین،تو رفاه خوبی بزرگ‌شدم و هیچ وقت چشم داشتی به مال کسی نداشتم.آدم حسودی نیستم و به نظرم وقتی اطرافیان آدم دارا باشن (از هر لحاظ)برای من بهتره.خودم آدم‌مستقلی هستم و برای شرایط بهتر همیشه تلاش کردم و رو خودم کار کردم.شرایط این کشور تو روزهای اول قرنطینه،وقتی هیچ بانک یا وسترن یونیونی باز نبود که دوستانم برام‌پول بریزن و من مونده بودم با یه ۱۰ دلاری که از تو گلدون پیدا کردم وبی‌کار و بی هیچ حمایتی از ترس جرات بیرون رفتن از خونه رو هم حتی نداشتم.ترس از جونمون...نه فقط از کووید...احساسات پیچیده طردشدگی،ترس،تنهایی،گیجی،وحشت از آینده،از گرسنگی،از اجاره خونه ای که ۳ ماه پرداخت نشده بود و تلفن های بی امان صاحبخونه و اومدنش دم در خونه.رایمون روزی ۳ لیوان شیر میخورد،خدایا چجوری و به کی رو بزنم تو این قرنطینه.با ترس رفتم‌سراغ مدیر ساختمون.واسمون یه کم‌شیر و نون آوردن.هیچ وقت انقدر احساس درموندگی و خجالت در برابر بچه ام‌نکرده بودم.حرفام رو آدمها میشنیدن و اظهار تاسف میکردن و کلی وعده وعید میدادن و بعدم‌غیب میشدن...مونده بودم بدون دارو.به رایمون یاد دادم چجوری پله رو بکشه تا دم در و قفل رو باز کنه و زنگ‌همسایه ها رو بزنه و بگه مامان زیاد خوابیده،قدش تازه رسیده بود به دکمه آسانسور.یادش دادم کدوم دکمه رو بزنه بره پیش نگهبانی.اهر لحظه فکر میکردم میمیرم.
بلد نبودم کمک بگیرم.یاد گرفتم.زندگی‌یادم داد که امروز که کمک بگیرم فردا خیلی بهتر میتونم به بقیه کمک کنم.ازتون ممنونم که تنهام نذاشتید...

خیلیا از من میپرسن چرا برنمیگردی ایران.رایمون اکوادور به دنیا اومده و تو قوانین این کشور بدون اجازه هر دو والد بچه اجازه...
08/08/2022

خیلیا از من میپرسن چرا برنمیگردی ایران.رایمون اکوادور به دنیا اومده و تو قوانین این کشور بدون اجازه هر دو والد بچه اجازه خروج نداره.پدرش به خاطر لج و لجبازی و خودخواهی خودش که فقط در حال حاضر میتونه هفته ای ۲ ساعت با حضور پلیس و فقط تو مکانهای عمومی رایمون رو ببینه اجازه خروج نمیده.من هم اینجام تا از رایمون حفاظت کنم بیشتر از دو ساله که حدود پنج تا دادگاه رو هر هفته پله هاش رو بچه تو بغل بالا پایین رفتم تا عدالت برقرار بشه من بچه ام رو تو هیچ خطری نمیندازم و ریسکهای غیر قابل پیش بینی انجام نمیدم.وقتی که محمد ما رو ترک کرد تمام مدارک ایرانی و اکوادوری ما رو با خودش برد.بدون امضای محمد هیچ پاسپورتی نمیتونم برای رایمون بگیرم‌.

Dirección

Quito Tenis
Quito
170511

Página web

Notificaciones

Sé el primero en enterarse y déjanos enviarle un correo electrónico cuando Ladan Galeria publique noticias y promociones. Su dirección de correo electrónico no se utilizará para ningún otro fin, y puede darse de baja en cualquier momento.

Contacto La Empresa

Enviar un mensaje a Ladan Galeria:

Compartir

Categoría