amireshraqi

amireshraqi Contact information, map and directions, contact form, opening hours, services, ratings, photos, videos and announcements from amireshraqi, Photographer, Mashhad.

انقدر حوصله نوشتن ندارم که شما خودتون کلاه‌تون رو قاضی کنید. امروز تولدم بود. ماشین‌مون از پنجشنبه قبل تا چهارشنبه‌ای که...
01/10/2023

انقدر حوصله نوشتن ندارم که شما خودتون کلاه‌تون رو قاضی کنید. امروز تولدم بود. ماشین‌مون از پنجشنبه قبل تا چهارشنبه‌ای که بیاد به جرم کشف حجاب باید تو پارکینگ راهنمایی و رانندگی بمونه.
دیشب شیفت ٢۴ ساعته سربازیم بود و تقریبا یک ساعت فقط خوابیدم.
صبحش با اسهال و دل‌پیچه شروع شد.
سفر آخر هفته‌مون کنسل شده و عوضش باید احتمالا تو یک همایش اجباری از چهارشنبه تا جمعه از صبح تا عصر شرکت کنم.
خیلی چیزهای دیگر هم اصلا به شما ربط نداره که بگم بهتون
یادم می‌مونه که زندگی شاید جز کشیدن رنج نیست.
البته چس ناله رو هم که کنار بذارم زندگی همینه، بسیار بسیار زیبا و بسیار زشت.
بالاخره زندگی رو باید زندگی کرد.
خلاصه ما وارد ٣۶ سالگی شدیم.
چه مبارکمون باشه چه نباشه. ٩ مهر ١۴٠٢
انتهای پیام.

این عکسو هفته پیش تو نمایشگاه الکامپ ازم گرفتن و برام فرستادن.حالا این عکس باشه اینجا تا یه موقع که حوصله داشتم بنویسم ا...
04/07/2023

این عکسو هفته پیش تو نمایشگاه الکامپ ازم گرفتن و برام فرستادن.
حالا این عکس باشه اینجا تا یه موقع که حوصله داشتم بنویسم از حال و هوای این روزایی که داره میگذره

دیروز بعد از یک هفته سرم‌تراپی صبح و شب، ژوبی رو بردیم سونوگرافی مجدد و آزمایش خون. متاسفانه یک سنگ دیگه هم اومده بود تو...
31/03/2023

دیروز بعد از یک هفته سرم‌تراپی صبح و شب، ژوبی رو بردیم سونوگرافی مجدد و آزمایش خون. متاسفانه یک سنگ دیگه هم اومده بود تو اون یکی مجرای کلیه به مثانه و از این به بعد ژوبی درد می‌کشید. تصمیم به یوتانایزش گرفتیم تا اذیت نشه. پوریا گفت من که برای یوتانایز باید بیهوشش کنم و اون که بیهوش هست برای اون یک درصد امکان موندنش تلاش میکنم شاید شد و موند. اگه دیدم خوب پیش نرفت یوتانایز میکنم. عملش چند ساعت طول کشید و پوریا واقعا زحمت کشید. از عمل هم بیرون اومد و دیشب بهوش اومده بوده اما آسیب هایی که بیماری به کلیه‌اش زده بود و اوره و کراتین بالا تو بدنش نذاشت بمونه و صبح رفت. ما هنوز به نبودن ممزی عادت نکرده بودیم که ژوبی هم تنهامون گذاشت. جای ژوبی و ممزی همیشه تو خونه ما خالی میمونه. اونا لحظات و خاطرات شیرینی رو تو این ۵ سال واسه ما ساختند و ما هم سعی کردیم هم خونه‌های خوبی براشون باشیم.
ممزی رفتاراش خودِ خود من بود طوری که اگه به تناسخ اعتقاد داشتم میگفتم یکی از ما تو اون یکی حلول کرده و ژوبی احتمالا دختری بود که من اگر بچه‌دار میشدم دوست داشتم داشته باشمش. شیطون، نترس و بسیار باهوش
تا وقتی ممزی بود همیشه تا میرسیدیم خونه میدوید میومد دم در، ژوبی هم هرجا بود یه نگاهی به راهرو مینداخت. دیشب اولین شبی بود که وقتی اومدیم خونه ژوبی هم نبود، فردا و روزای بعد هم نیست و باور نبودنش خیلی سخت میشه.
پوریا خییییلی زحمت کشید واسه هردوتاشون و واقعا اگه پوریا نبود پرسه درمان و بیماری این دوتا خیلی عذاب‌آور میشد. خوشحالم که پوریا رو داشتیم تو این مدت و همیشه زحمتاش یادم میمونه❤️
اگر دنیایی بعد از این بود دوست دارم دوباره ممزی و ژوبی رو ببینم

پارسال ٢۶  اسفند عروسی دوستم دعوت شدیم رفسنجان. بعدش قرار بود ما بریم مشهد. آقاجان زنگ زد که ما خونه‌ی سبزواریم بیاید سب...
24/03/2023

پارسال ٢۶ اسفند عروسی دوستم دعوت شدیم رفسنجان. بعدش قرار بود ما بریم مشهد. آقاجان زنگ زد که ما خونه‌ی سبزواریم بیاید سبزوار ماهم گفتیم باشه برامون فرقی نداره. رفتیم، رسیدیم در زدم مامان اومد درو باز کرد. من همونجا فهمیدم یه چیزی شده که آقاجان نیومد تو حیاط که برای چمدونا کمک کنه گفتم آقاجان کو؟ مامان گفت پاش درد میکنه بالاست. مطمئن شدم بیشتر از پاش درد میکنه اتفاق افتاده. رفتم بالا دیدم یه پاش حس نداره و خلاصه زمین‌گیره. گفت دو روز پیش کمرش گرفته و اورژانس برده‌اش بیمارستان و این حرفا. عید همه جا بسته بود نتونستیم یه ام آر آی بگیریم. فک نکنید چون شهرستان بود نشد نه. بردیمش مشهد اونجا هم همه جا تعطیل بود اولین وقتی که بهمون دادن ١۴ فروردین بود. خلاصه دیسکش زده بود بیرون و عمل سختی شد تا خدا رو شکر الان که مینویسم بهتره.
من تو سال گذشته خییییلی چیزا بدست آوردم و خیلی چیزا رو هم از دست دادم. یه چیزایی گفتنی هست که اونارو براتون تعریف میکنم یه چیزایی هم فقط مال منه به هیشکی نمیگم.
ما دوتا گربه داشتیم ممزی و ژوبی.
ممزی از همون اوایل سال مریضیش شروع شد. سنگ مثانه. تقریبا ۶ ماه درمانش کردیم از روزی دوبار سرم تراپی و شستشوی مثانه بگیر تا دو بار جراحی ولی تهش جواب نداد و مجبور شدیم یوتانایزش کنیم. ممزی واقعا بخشی از وجودمون بود.
اومدیم جلوتر مامان یه روز ٧ صبح زنگ زد. هییییچ حرفی لازم نبود بزنه اسمشو که رو تلفن دیدم فهمیدم باید برم مشهد. مامان‌بزرگ که دو سالی میشد که زندگی نباتی داشت تموم کرده بود. من دو سال هروقت هرکی از مشهد زنگ میزد منتظر شنیدن این خبر بودم و باور بکنید یا نه یه تیکه دیگه از وجودم رو از دست دادم. تقریبا هر روز تصویر روی تخت مامان‌بزرگ میاد جلو چشام ولی سریع من تصویر خنده‌هاش رو میسازم. شاید مکانیزم دفاعیم این طور عمل میکنه نمیدونم.
ادامه در کامنت

شب که به تهش میرسه، همون موقع که میرم تو رختخواب تازه دلم حرف زدن می‌خواد.مغزم شروع می‌کنه. انگار تمام روز یک نفر جلو ده...
21/02/2023

شب که به تهش میرسه،
همون موقع که میرم تو رختخواب تازه دلم حرف زدن می‌خواد.مغزم شروع می‌کنه. انگار تمام روز یک نفر جلو دهنمو گرفته و منتظر موندم تا حالا حرف بزنم. مثل پیرزنایی که حرفاشون رو جمع می‌کنن تا کسی بیاد بشینه پای صحبتشون. بی قرارِ خاطره تعریف کردن میشم. بهترین شنونده این خاطرات تکراری خود منم؛ چیزی که من می‌شنوم با چیزی که بقیه می‌شنون زمین تا آسمون فرق داره. سانسور نداره و تمامش تصویری برام مرور میشه. گاهی که دلم تنگ می‌شه هزار بار لعنت میکنم این حافظه تصویری رو اما ته دلم به همون مرور تکراری راضیه. میتونم تمام چیزی که اتفاق افتاده رو تصویر کنم دوباره و چندباره اون لحظه رو زندگی کنم. اما اینم زیست ناقصیه به هر حال. کاملش این می‌تونست باشه که اون فرد دیگر"افراد دیگر" هم حضور می‌داشتن.
دیونگیه اما هزار بار تو رویا پردازی‌هام آرزوی تکرار بعضی از اون خاطرات با همون کیفیت رو دارم ولی دست ما کوتاه و حتی خرمایی هم بر نخیل نیس. اون لحظه گذشته و هیچ دسترسی وجود نداره. این میشه که اون خاطرات میشن حسرت، بغض یا شیرینی لبخندی که از یاد اون خاطرات به لبت میشینه. افسوس که عمر کوتاهه و تو فقط میتونی هزاران دفعه مرورشون کنی.
نمی‌دونید اما من انقدر خاطره خوب داشتم که اگر از همین فردا خاطره‌ای نباشه تا آخر عمر می‌تونم همچنان مرور کنم، بخندم، بغض کنم و این چرخه رو تا ابد تکرار کنم. مثل فیلم اینتراستلار که هر دفعه می‌بینم لذت می‌برم یا اپیزود جان مکافی چنل‌بی که برای همه اوناییکه با من سفر رفتن گذاشتم. در حقیقت برای خودم پلی می‌کنم.
این همه آسمون ریسمون براتون بافتم که تهش بگم بگردید، ببینید و خاطره بسازید از خاطره ساختن نترسید؛ خیلی زود فرشته مرگ میاد و دیگه خاطره جدیدی ندارین. بعد فراموش میشین مثل اکثر رفته‌ها. اونایی که می‌بینین اسم و رسمشون مونده من و شمای معمولی نیستن یا بزرگ و آدم حسابی بودن یا کثیف و جنایتکار. انسان‌های معمولی رو هیچکس به خاطر نمیسپاره. البته من عاشق همین انسان‌های معمولی‌ام. همون بی‌نام و نشونا. همونایی که برای فرزند، همسر، دوست یا خودشون کارهای بزرگ می‌کنن. همونایی که کوه غمن اما میخندونن. همونا که قبل رسیدن به خونه یا زیر دوش گریه می‌کنن مبادا کسی از غم و سنگینی دلشون باخبر بشه.
پایان تراوشات نیمه شب.

وی چند ماه هست که فهمیده "نمیداند". این "نمیداند" که میگه خیلی عمیق به ندانستن، گمراهی، عدم تونایی و تفکیک درست و غلط، ت...
30/01/2023

وی چند ماه هست که فهمیده "نمیداند". این "نمیداند" که میگه خیلی عمیق به ندانستن، گمراهی، عدم تونایی و تفکیک درست و غلط، تصمیم گیری و انجام کار درست اشاره میکنه. (البته همیشه کار درست رو انجام میده نه کاری که صلاح هست)
این "نمیداند" خیلی ارزشمند بوده براش چون قبلا نمیدونسته این چیزایی که از خودش نمیدونسته چقدر زیاده. حتی هنوزم نمیدونه واقعا چی میخواد، با چه کیفیتی میخواد، چقدر حاضره بابتش هزینه بده.
مثلا فلان چیز رو اگه نمیخواد جرأت هزینه نخواستنش رو حاضره بپردازه؟ یا برای خواستن فلان چیز دیگه چقدر حاضره هزینه مادی و معنوی بده؟
وی در حال کشف خود، خواسته‌ها و نخواسته‌هاش گیر کرده.
بذارید از وی بیام بیرون دیگه خوشمزگی بسه. جدی حتی دقیق نمیدونم خواسته‌هام رو درست انتخاب میکنم یا نه. چه بسا خیلی چیزهایی که قبلا میخواستم الان به نظرم مسخره و اشتباه بوده و خواسته‌های الانم هم فردا روز به چشمم اشتباه بیاد اما چه کنیم که آدمیزاد همینه. تغییر میکنه هم خودش هم خواسته‌هاش.
یه چیزایی رو هم مطمئنم هیچ وقت اشتباه نکردم و هیچ وقت بابتش پشیمون نخواهم شد اونا همیشه خوشحالم میکنن. مرورش، انجامش یا حتی حسرتش و همه‌اش رو دوس داشتم و دارم. همون قدر که وقتی به پشت سرم نگاه میکنم اشتباه داشتم، همون قدرم کار درست انجام دادم. اشتباهاتم دلیل انجام کارهای درستم شده و همشون رو دوس دارم.
بهاش رو هم پرداختم 😁 روحی و جسمی تاوانش رو دادم و ناراحتش نیستم.
راستش من اینا رو هم اکثرا برای خودم مینویسم و نظر تقریبا هیشکی برام مهم نیس. مینویسم بمونه هر از گاهی برمیگردم میبینم فلان موقع زندگی برام چطور می‌گذشته.

این تلخ‌ترین عکسیه که من گرفتم. مامان بزرگ بیشتر از دو سال قبل کمی آلزایمر گرفت و بعد افتاده شد و توی دو سال اخیر تقریبا...
14/12/2022

این تلخ‌ترین عکسیه که من گرفتم. مامان بزرگ بیشتر از دو سال قبل کمی آلزایمر گرفت و بعد افتاده شد و توی دو سال اخیر تقریبا زندگی نباتی داشت.
صبح مامان زنگ زد. ساعت٧. هیچ توضیحی لازم نبود و وقتی اسمش رو اون ساعت رو گوشیم دیدم میدونستم چی میخواد بگه. دروغ نگم تو این دو سال هروقت تلفنم از مشهد زنگ میخورد دلهره این خبر رو داشتم.
من یه شبایی زمان دوره لیسانس خونه مامان بزرگ میخوابیدم که تنها نباشه. شبای خوبی بود خییییلی حرف میزدیم، میخندیدیم. مثلا اون شبی که طاها پسر خاله‌ام بدنیا اومد. اون شب خیلی خوشحال بود. یا اون روز صبحی که من اومدم برم دانشگاه گفت صبحانه نخوردی بذار برات صبحانه بذارم. ٨تا کتلت بزرگ برام گذاشت و یه بسته بزرگ سبزی و نون. گفتم چرا این همه گفت تو بخوری دوستات ببینن؟ رفتم و با چندتا از دوستام اون کتلت ها رو خوردیم.
همین طور هی داره یادم میاد. کوچیک که بودیم مامان بزرگ دست و پای مارو میگرفت و قلقلکمون میداد، ماهم قهقهه میزدیم و میخندیدیم. میبینید تا وقتی سرپا بود همیشه ما میخندیدیم.
نمیدونم از وقتی رو تخت بود صدای مارو میشنید یا نه، نمیدونم چی بهش گذشت تو این دو سال و خورده ای اما دایی و خاله‌ها و مامان، عروس و دامادهاش و نوه‌هاش هرکدوم اندازه خودشون ازش پرستاری کردن و راستش به من که دور بودم هم سخت گذشت. من نتونستم هیچ کاری بکنم که دل خودم حداقل راضی باشه.
آخرین مکالمه تلفنی ما وقتی بود که من تو یک جلسه بودم، مامان زنگ زد جواب دادم و گفت مامان بزرگ میخواد باهات صحبت کنه اگه جلسه ای باشه بعدا گفتم نه گوشیو نگهدار، اومدم بیرون و باهاش حرف زدم، نمیتونست مثل قبل جمله بندی کنه مدام و پشت سرهم میگفت الهی عاقبت بخیر بشی و هی تکرار می‌کرد میخواست حال زهره رو هم بپرسه اسمش یادش نمیومد و از اونور خاله ها و مامان بهش گفتن اسم زهره رو. محمد پسر خالم هم صبح همین جمله "عاقبت بخیر بشی" رو استوری کرده بود.
سفر بخیر مامان بزرگ دوست داشتنی
به امید دیدار

گاهی وقت‌ها یک نفر توی مغز من حرف می‌زند یا شاید هم می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد غرق می‌شوم، از گذشته می‌گوید به آینده...
28/08/2022

گاهی وقت‌ها یک نفر توی مغز من حرف می‌زند یا شاید هم می‌نویسد و می‌نویسد و می‌نویسد
غرق می‌شوم، از گذشته می‌گوید به آینده می‌رود و به حال باز می‌گردد باز غرق می‌شوم، فرو می‌روم.
بعد من را می‌گذارد جای آدم‌ها یعنی نه جای آدم‌ها من که جای آن‌ها نیستم. لابد سعی می‌کنم جای آنها باشم یا شابد هم اینکه اگر جای آن‌ها بودم چه می‌کردم. باز می‌گردم جای خودم و باز دوباره و چند باره جای آن‌ها. بچه که بودم نمی‌دانم البته در چند سالگی،شاید حتی زمانی که مدرسه هم نمی‌رفتم گاهی فکر می‌کردم در دنیا فقط من واقعی هستم و بقیه همه فقط برای من در دنیا زندگی می‌کنند. نه نه خود شیفتگی نیست منظورم چون بچه که این چیزها را هنوز نیاموخته هنوز خودشیفتگی نمی‌‌داند. بعدترها فهمیدم منظورم احتمالا این بوده که هر کداممان دنیایی داریم مخصوص خودمان. صادقانه هنوز هم گاهی همین فکر را می‌کنم. آن سبزی فروش روی گاری که من فقط از دور میبنمش و رد میشوم یا آن همکار یا دوست یا.... همه و همه هر کدام همینند.
اصلا نمیدانم چطور یک دفعه این‌ها را نوشتم شاید هم آن دیگریست که هنوز در من می‌نویسد.
من زیاد این را با خودم تکرار کرده‌ام، می‌کنم. دائم خودم را جای این و آن می‌گذارم. بالاخره هرکداممان دیوانگی‌های خودمان را داریم. این بیشتر کمک می‌کند تا ترسی از قضاوت شدن نداشته باشم و کمتر خودسانسوری کنم.
دروغ گفتم؛ همین خط بالا آنجا که گفتم خیلی هم خودسانسوری نمی‌کنم. دقیقا بعدش وجدانم اجازه نداد دروغ نوشته باشم. من خیلی وقت‌ها خودسانسوری کرده‌ام. مثلا من خیلی زودرنجم، اما چهره‌ام را حفظ می‌کنم به روی خودم نمی‌آورم، لبخند می‌زنم. حتی وقتی می‌پرسند ناراحتت کردم؟ می‌گویم نه بابا چرا باید ناراحت شوم، نه تنها به آن‌ها دروغ می‌گویم بلکه به خودم هم. طوری بازی می‌کنم که واقعا خودم باورم می‌شود که نه نباید نارحت شوی. در خودم می‌ریزم، اذیت می‌شوم اما چیزی نمی‌گویم. انقدر این کار را کرده‌ام که ناخودآگاهم می‌گوید اصلا درستش همین است. خودآگاهم همین را تایید می‌کند و من از این بابت خوشحالم، چون معمولا کینه به دل نمی‌گیرم و آدم‌ها را زود مببخشم. باز شفاف بگویم که منظورم حق به جانب بودن نیست که حتما من محق هستم نه قطعا من هم زر مفت زیاد می‌زنم و خیلی وقت‌ها حق با من نیست و دچار سوتفاهمم.

طبیعت زیبای سوباتان رو دیدیم و ویدیو گرفتیم. هرچی بیشتر ایران رو می‌گردم، میبینم ما جفا کردیم و نگشتیم ایران رو. سوباتان...
21/05/2022

طبیعت زیبای سوباتان رو دیدیم و ویدیو گرفتیم. هرچی بیشتر ایران رو می‌گردم، میبینم ما جفا کردیم و نگشتیم ایران رو. سوباتان به سوئیس ایران معروف هست و یکی از همسفرهامون که سوئیس رو هم دیده بود میگفت برخی جاهاش از سوئیس هم فشنگتره. عکس اول روی صخره سنگ زرد (ساری داش) گرفتم و عکس دوم آبشار ورزان هست.
منتظر ویدیوهای جذابی که از این منطقه گرفتیم باشید. ویدیوها رو تو پیج سفرمون travel667
منتظر می‌کنیم.

#ایران #سوباتان #گیلان #ساری‌داش #طبیعت #سفر

14/05/2022

.

فصل بهار که میشه توجه‌ها میره سمت گلابگیری کاشان 🌸
باغ‌های پر از گل محمدی که تا قبل از طلوع آفتاب با سرعت چیده میشن و میرن برای تولید بهترین گلاب‌های جهان🥇
میدونین تو اکثر لواز آرایشی و مخصوصا لوسیون‌های پاک‌کننده آرایش گلاب استفاده میکنن و تو بقیه کشورها خیلی هم گرونه💰 تاجایی که بعضیا راز جوونی پوستشون رو استفاده از گلاب میدونن و خیلی باهاش پز میدن 😄👸🏼🧙🏻‍♀️
نیاسر یکی از شهرهاییه که توش گلابگیری میشه و یک آبشار معروف داره که از کنار آتشکده ساسانی میجوشه و میره سمت دشت. سنگهای کنار بدنه آبشار آهکی هستن و شبیه استلاکتیت، که خیلی هم جذابن😍
مردم این شهر خونگرم هستن و مشخصه گردشگری به رونق اقتصادیشون کمک میکنه و قدر گردشگرها رو میدونن.

البته همچنان در کنار آبشار و جاذبه‌های گردشگری، عدم وجود سرویس های بهداشتی سالم و تمیز بدجوری رو اعصاب منه ‼️
#ایران #کاشان #نیاسر #گلابگیری #گردشگری

دام و دانه این عکس رو چند وقت پیش گرفتم. مردم برای کبوترها دونه میریختن و بچه‌ها هم میدویدن سمت کبوترها و اونا یهو همه پ...
27/02/2022

دام و دانه
این عکس رو چند وقت پیش گرفتم. مردم برای کبوترها دونه میریختن و بچه‌ها هم میدویدن سمت کبوترها و اونا یهو همه پرواز میکردن و دوباره برمیگشتن و به خوردن ادامه میدادن.داشتم فکر میکردم که کبوترها قطعا وقتی سمتشون میدوی خطر رو احساس میکنن که فرار میکنن و اینکه چرا برمیگشتن هم احتمالا از روی ناچاری بود. تو این فصل اگر برنگردن هم شاید گرسنگی اذیتشون کنه پس خطر رو به جون میخریدن تا گشنه نمونن.
یاد چی افتادید؟
من یاد اون روزای اول کرونا افتادم. یادتونه خیلیامون نشستیم تو خونه و خودمون رو قرنطینه کردیم؟ شرکت‌هامون دور کارمون کردن. همون موقع که یه عده حتی ماسک و الکل رو نمیتونستن به راحتی تهیه کنن و از پس هزینه‌هاش برنمیومدن. گاهی میشنیدم میگفتن طرف ماسک نمیزنه و تو محیط اجتماعی هم میره و میاد خوب دو روز بشین خونه‌ات چیزی نمیشه که
من شباهت این کبوترها رو با اونی میدونم که روز مزد کار میکرد و اگر یک روز پولی درنمیاورد شبش باید خودش و خانواده‌اش گشنه میخوابیدن. اونم مثل همین کبوترا میدونست باید فرار کنه تا کرونا نگیره اما اگر از کرونا نمیمرد ممکن بود از گشنگی و بی‌پولی خودش و خانواده‌اش بمیرن

صد هزاران دام و دانه است اي خدا
ما چون مرغانِ حريصِ بي‌نوا
 
دَم به دَم ما بسته‌ي دامِ نويم
هر يكي گر باز و سيمرغي شويم
 
مي‌رَهاني هر دَمي ما را و باز
سويِ دامي مي‌رويم اي بي‌نياز!
مولانا

پی‌نوشت:
١- حساب اونی که داشت ماسک و الکل تهیه کنه و از روی بیشعوری استفاده نمی‌کرد جداست‌
٢- کبوترها بدلیل زندگی در محیط انسانی واقعا خیلی زیاد از انسان‌ها نمیترسن و من برای احساسی کردن متن بالا یکم پیاز داغش رو زیاد کردم

ممزی از سه ماهگی و ژوبی تقریبا وقتی یکسال و نیمش بود اومدن خونه‌ی ما. خواهر برادرن و از یک شکم و تو یه زایمان بدنیا اومد...
25/02/2022

ممزی از سه ماهگی و ژوبی تقریبا وقتی یکسال و نیمش بود اومدن خونه‌ی ما. خواهر برادرن و از یک شکم و تو یه زایمان بدنیا اومدن. اما تا دلتون بخواد باهم فرق دارن. ممزی لوس و بغلی و ترسو، ژوبی باهوش و شجاع و کلا با آدما حال نمیکنه. تعریف از خود نباشه رابطه‌اش با من خیلی خوبه اونم فک کنم بخاطر همینه که با آدما کنار نمیاد 😁

Address

Mashhad

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when amireshraqi posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Share

Category