Unofficial: photographer

Unofficial: photographer قرار چیست
صبوری کدام
و خواب کجا؟

مردن، از دنیا رفتن، فوت شدن؛ هیچ کدام از بار غم نمی‌کاهد. تنها واژگان فارسی است که با هر بسامدی بگویی، در هر موقعیتی، اگ...
01/08/2025

مردن، از دنیا رفتن، فوت شدن؛
هیچ کدام از بار غم نمی‌کاهد. تنها واژگان فارسی است که با هر بسامدی بگویی، در هر موقعیتی، اگر فاعلش یکی از تاروپودهای وجودت باشد، فرومی‌پاشاندت.
چه فرقی می‌کند چه کسی خبرنبودنش را به گوشَت برساند یا چقدر به کنایه و استعاره و جان‌بخشی آغشته‌اش کند، خنجرش به‌ناگاه تا عمق جانت فرومی‌رود.
علت مرگ؟ چه اهمیتی دارد، وقتی دیگر برای دیدنش، قرار نیست لحظه‌شماری کنی.
چه فرق میکند برای نبودنش چه قصه ای دست و پا میکنیم؟ به دلیل مشکلات قلبی، تشخیص اشتباه، بیماری لاعلاج یا حتی تصادف. دیگر آن اتصال بی‌بدیل، قطع شده.
دیگر قرار نیست دست‌هایمان را در هم بفشاریم، نگاهمان را به هم بدوزیم یا در آغوش هم آرام بگیریم و من یواشکی تماشایت کنم.
دیگر قرار نیست در اوج غم، به خانه‌اش و آن نورهای ملایم که با بوی دستپختش عجین شده، دلم را خوش کنم.
دیگر قرار نیست راه‌وبی‌راه از اسنپ فود برایش سفارش بدهم و از تکنولوژی غافلگیرش کنم تا خنده‌اش را کشدارتر ببینم.
دیگر قرار نیست یواشکی از بلند نماز خواندنش و باد زدن پاهایش، عکس و فیلم بگیرم.
دیگر قرار نیست با هم به جگرکی و سینما و کافه برویم و لحظه‌هایمان نه پر از کلمه، بلکه پر از تماشاش باشد.
دیگر قرار نیست خوابِ ظهرهای توی خانه‌ات با طعم چایِ عصرگاهی‌اش، رویایِ روزهای خستگی‌ام باشد.
و دیگر قرار نیست‌هایی که فکر کردنش هم دلم را آتش می‌زند.
من از گوشه‌وکنار نگاهت می‌کردم و شیفته با شوق زندگی کردنت بودم. من «لحظه‌ها را نوشیدن» از تو یاد گرفتم و فهمیدم معمای این زندگی را نه سواد و نه پول حل می‌کند که خردی فراتر می‌خواهد.
تو برای من همیشه خودت هستی، نام شناسنامه‌ای‌ات، همان نامی که از شنیدنش ته دلت قنج می‌رفت و احساس جوانی می‌کردی، لیلی جان من.
پ.ن: همه چیز را جوری گذاشتی و رفتی، انگار همین الان برمی‌گردی و لباششویی را روشن می‌کنی و رخت چرک‌های تویش را می‌شویی...

اسمش را بگذارم عکس‌هایی از   یا تقلا برای زندگی؟۱۲ عکس گذاشتم نه از روزنگار   که جز یکی دو روزش، باقی را در بهت، ترس و ب...
25/06/2025

اسمش را بگذارم عکس‌هایی از یا تقلا برای زندگی؟
۱۲ عکس گذاشتم نه از روزنگار
که جز یکی دو روزش، باقی را در بهت، ترس و برزخ میان زندگی و مرگ
لال شده بودم و تماشا می‌کردم.
احتمالا مثل ایرانی‌های دیگر.
مثل کسانی که سیلی سختی خورده باشند یا حتی بدتر
چیزی شبیه خماری بعد از بیهوشی
تا هفت روز، بین گوشی، تلوزیون، مبل، جابه‌جا می‌شدم
روز هفتم، همسایه فواره‌اش را روشن کرده بود و ترکیب صدای آب با پرنده‌ها
زور بیشتری برای زندگی کردن می‌داد.
مامان در هیاهوی جنگ به تره‌بار رفته بود و برایم توت فرنگی خریده بود.
شروع کردم مربا درست کردن و با هر انفجار و پدافند، قاشق در دستم می‌لرزید.
آخرش که تمام شد، به دو شیشه مربایی که از جنگ عصاره گرفته بودم، نگاه کردم و برایم سوال بود تا خوردن آخرین دانه‌اش زنده‌ایم اصلا؟
فهمیدم پلکیدن در آشپزخانه و قاطی کردن رنگ و طعم‌ها حالم را بهتر می‌کند.
گمان میکنم روز نهم بود که چند قدمی محله، دور زدیم و دیدن آدم‌ها توی پارک و باز بودن کافه‌ها، قلبم را گرم‌تر کرد.
ولی با هر بار پت‌پت کردن روزنه امید، صداهای بلندتری از انفجار
یادم می‌برد امید، اصلا چیست...
و آن شب دوازدهم، آن شب منحوس
که رد شدن موج انفجار از تنم را حس کردم و بعد افتادنش به جان شیشه‌ها،
با هم تمام کردیم و به صبح رسیدیم
چیزی کم از مردن و زنده شدن نداشت.
هنوز زنده‌ایم ولی فهمیدم رنج ما فقط خودمان و ترس جان نبود
انگار چیزی عمیق، خیلی ریشه‌ای ته جانمان
هی تیر می‌خورد و ما همه انگار یک تن شده بودیم که با هم ناله می‌کردیم
تنِ ایران...
از داخل و خارج ایران، زیر بمباران یا در سکوت کنجی دور، ما یکی بودیم.
پ.ن: عکس‌ها از بارقه‌های امید در روزگار جنگ با پس زمینه صدای انفجار و بوی باروت. با دلهره و آشوب ولی تقلا برای پس گرفتن زندگی.
امیدوارم چنین دردی رو دوباره تجربه نکنیم.

خاطره‌ها و لحظه‌های تلخ و سخت، گرچه سمج‌ترن برای موندن توی ذهنولی، کافیه یه بو، کادر یا صدایی از اون حال‌وهوای خاطره خوش...
20/03/2025

خاطره‌ها و لحظه‌های تلخ و سخت، گرچه سمج‌ترن برای موندن توی ذهن
ولی، کافیه یه بو، کادر یا صدایی از اون حال‌وهوای خاطره خوش سر و کله‌ش پیدا بشه که هورمون‌های خوشحالی دست‌به‌کار بشن.
امسال، تجربه‌های عمیقی بهم داد. انقدری عمیق که کلمه برای نوشتن ازش پیدا نمی‌کنم و سکوت بهم داد و سکوت.
"فهمیدم که فهم من چقدر کمه، هر کی تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه"
بریم برای تاب‌آوری جدید
به استقبال غم، ترس، شادی، امید، رنج، ناچاری، لذت و امیدواری‌های تازه که زندگی، ملغمه‌ایه از همه احوال.

آهای سی‌وچند سالگیکه چند روزه از راه رسیدیمن دارم از پسِ زیرورو کردن‌ِ سوال‌هالابه‌لای کوره راه‌ها، دویدنو پاک‌کردن گاه‌...
08/02/2025

آهای سی‌وچند سالگی
که چند روزه از راه رسیدی
من دارم از پسِ زیرورو کردن‌ِ سوال‌ها
لابه‌لای کوره راه‌ها، دویدن
و پاک‌کردن گاه‌به‌گاه رگباری که به چشمم هجوم می‌آورد؛
سر نخ‌هایم را پیدا می‌کنم
هر چند شاید دیر و طی کردن مسیری دور
ولی همین پیدا کردنِ همراه رنج
خسته شدن و درد کشیدن و به‌ناگاه دیدن کورسوی نور
طعم گسِ زندگی دارد.
تهش که چشم می‌چرخانم و می‌بینم وطنی تازه از وجودم کشف کرده‌ام و به زبان خودمانی‌تری با خودم نجوا می‌کنم،
انگار دردهایم درون اسپایی غوطه‌ورند.
خط‌کش موفقیت باشد دست همان دیگری‌هایی
که سردرگمی و ناپیدایی را لاجرعه سر‌می‌کشند و واقعیت را زیر بالشت خیالشان، می‌پوشانند.
من، مختصات خودم را وزن می‌کنم.
آخرش می‌رسم یا نه؟
نمیدانم، مقصدم ناپیداست هنوز
ولی این پیداست که من همیشه آدمِ مسیر بودم و نه مقصد.
پ.ن: امسال، سال عجیب با دستاوردهای عجیب‌تری بود واسم. داشتم به این فکر می‌کردم که وقتی دکمه بیرون اومدن از نقطه امن رو فشار میدی، تا رسیدن دوباره به ثبات، ممکنه چندین منزل راه باشه... اگه بی‌‌طاقتی، نباید به این دکمه دست زد.
‌وچند_سالگی
#زندگی
#هرمز #قشمگردی #قشم

سفر در ایرانِ این سال‌ها، احوالش با آدمیزاد حرف می‌زندمنظره‌ها همان‌ها هستندولی وای از آدم‌ها، قلبشان و قلابی که به دلت ...
03/11/2023

سفر در ایرانِ این سال‌ها، احوالش با آدمیزاد حرف می‌زند
منظره‌ها همان‌ها هستند
ولی وای از آدم‌ها، قلبشان و قلابی که به دلت می‌اندازند
انگار از کنار هم رد می‌شویم و درد مشترک را میان قلب‌هایمان نجوا می‌کنیم
انگار غمِ چشم‌هایمان، به بغض گلویمان گره می‌خورد
و این خنده تصنعی، آخ از این نیشخند
که به اعتراض می‌زنیم...
صدای حسین پناهی، برای امروزم می‌خواند:
«اینجایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان می دهم...»
این دوباره ایستادن‌ها
دوباره نفس کشیدن‌ها
و سی‌پی‌آر دوباره جانِ امید
موتیف تکرار شونده روزگار ماست...
#پاییز #پاییزی #خوانسار #پاییز🍁

Address

Tehran

Website

Alerts

Be the first to know and let us send you an email when Unofficial: photographer posts news and promotions. Your email address will not be used for any other purpose, and you can unsubscribe at any time.

Contact The Business

Send a message to Unofficial: photographer:

Share

Category