01/08/2025
مردن، از دنیا رفتن، فوت شدن؛
هیچ کدام از بار غم نمیکاهد. تنها واژگان فارسی است که با هر بسامدی بگویی، در هر موقعیتی، اگر فاعلش یکی از تاروپودهای وجودت باشد، فرومیپاشاندت.
چه فرقی میکند چه کسی خبرنبودنش را به گوشَت برساند یا چقدر به کنایه و استعاره و جانبخشی آغشتهاش کند، خنجرش بهناگاه تا عمق جانت فرومیرود.
علت مرگ؟ چه اهمیتی دارد، وقتی دیگر برای دیدنش، قرار نیست لحظهشماری کنی.
چه فرق میکند برای نبودنش چه قصه ای دست و پا میکنیم؟ به دلیل مشکلات قلبی، تشخیص اشتباه، بیماری لاعلاج یا حتی تصادف. دیگر آن اتصال بیبدیل، قطع شده.
دیگر قرار نیست دستهایمان را در هم بفشاریم، نگاهمان را به هم بدوزیم یا در آغوش هم آرام بگیریم و من یواشکی تماشایت کنم.
دیگر قرار نیست در اوج غم، به خانهاش و آن نورهای ملایم که با بوی دستپختش عجین شده، دلم را خوش کنم.
دیگر قرار نیست راهوبیراه از اسنپ فود برایش سفارش بدهم و از تکنولوژی غافلگیرش کنم تا خندهاش را کشدارتر ببینم.
دیگر قرار نیست یواشکی از بلند نماز خواندنش و باد زدن پاهایش، عکس و فیلم بگیرم.
دیگر قرار نیست با هم به جگرکی و سینما و کافه برویم و لحظههایمان نه پر از کلمه، بلکه پر از تماشاش باشد.
دیگر قرار نیست خوابِ ظهرهای توی خانهات با طعم چایِ عصرگاهیاش، رویایِ روزهای خستگیام باشد.
و دیگر قرار نیستهایی که فکر کردنش هم دلم را آتش میزند.
من از گوشهوکنار نگاهت میکردم و شیفته با شوق زندگی کردنت بودم. من «لحظهها را نوشیدن» از تو یاد گرفتم و فهمیدم معمای این زندگی را نه سواد و نه پول حل میکند که خردی فراتر میخواهد.
تو برای من همیشه خودت هستی، نام شناسنامهایات، همان نامی که از شنیدنش ته دلت قنج میرفت و احساس جوانی میکردی، لیلی جان من.
پ.ن: همه چیز را جوری گذاشتی و رفتی، انگار همین الان برمیگردی و لباششویی را روشن میکنی و رخت چرکهای تویش را میشویی...